تبليغاتX
زیراهای این چونین
نانوشته ها
 !
یه علامت تعجب...

نه فقط برای تعجب...

برای تمام سلام هایی که بی جواب ماندند.

|+| نوشته شده توسط بابک در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386  |
 به نام تنها صافکار تصادفی دلهای عاشق

Aligpt

و داع اتش نگيرد

                       

ارزوي من اين است مثل سيم يك گيتار

زير دست تو باشم لحظه خوش ديدار

|+| نوشته شده توسط در شنبه بیست و ششم خرداد 1386  |
 
|+| نوشته شده توسط بابک در دوشنبه نهم بهمن 1385  |
 
خیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــانت
|+| نوشته شده توسط بابک در پنجشنبه پنجم بهمن 1385  |
 
بیچاره روزگارش غریب است و نازنینی هم ندارد !
|+| نوشته شده توسط بابک در پنجشنبه پنجم بهمن 1385  |
 
سلام

این بار به روح فرهاد بزرگ

تلاقی نقطه های کور وجودم .

با تو دگر بار بیدار خواهم شد ای خسته تر از یک مرد .

|+| نوشته شده توسط بابک در جمعه بیست و نهم دی 1385  |
 
صبحگاه روشنی معرفت کاسبان علم و دانش
بیگمان مرهون فروغ بی همتای بزرگانی ست چون شما ست
که دیدگانی بخ ژرفای نام حقیقت دارند.
اخلاص را از هم و غم شما آموختیم که تعلیم را ذکات اندخته های بی مثال خود می دانید
و این گونه ادای دینی به بارگاه ایزد متعال دارید که روشنی را ضم افکارتان ساخته .
سعادتی بود که در این حین افتخار شاگردی محضر شما را داشته و مشق حقیقت کنیم .
آرزوی امروز ما سلامتی و سعادت بسیار شما و بقای عمر خود
که در هرفرصتی افتخار عرض ارادت به نزد شما داشته باشیم .
|+| نوشته شده توسط بابک در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385  |
 
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
|+| نوشته شده توسط بابک در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385  |
 
نازنین کجایی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
|+| نوشته شده توسط بابک در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385  |
 
بانو رفت ...
|+| نوشته شده توسط بابک در پنجشنبه هفتم دی 1385  |
 
«سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت»

نمی توانم

سلام من که گفتم مشروط شده است

طبق تبصره های جدید دادگاه تعزیرات

                                         آیین نامه ها تازگی رحم نمی کنند

چه عرض کنم

         معذورم از ارتباطی سیال . . .

 

|+| نوشته شده توسط بابک در پنجشنبه یازدهم آبان 1385  |
 
بیا

آن گهواره خمار خواب کودکیمان

                                            را برداریم و برویم

بلوغ ما در اینجا

                      هدیه ای بجز سلامی مشروط

 نخواهد داشت

|+| نوشته شده توسط بابک در پنجشنبه یازدهم آبان 1385  |
 گهواره
|+| نوشته شده توسط بابک در دوشنبه هشتم آبان 1385  |
 
سلام ای همه شماها

به دو تا آرشو قبلی هم لطفا سری بزنید

|+| نوشته شده توسط بابک در چهارشنبه سوم آبان 1385  |
 
سلام ای همه شماها

به دو تا آرشو قبلی هم لطفا سری بزنید

|+| نوشته شده توسط بابک در چهارشنبه سوم آبان 1385  |
 زنانگی

 

 

 

صدایت کردم

در بهبوهه زنانه هایت

با لبانی بسته

و عریانی زخمهایم

 

 

|+| نوشته شده توسط بابک در چهارشنبه سوم آبان 1385  |
 

 

چیزی نوشت ؟

دودی که چرخید  *

شماطه های قلبها

بر روی هفتاد ،

باید که راه رفت

جایی نایستاد *

دودی که چرخید

می کرد فریاد ،

«باید که راه رفت هرگز نایستاد» *

چیزی نوشت ، دودی که چرخید ؟ . . .

(قاسم ایرانی)

 

|+| نوشته شده توسط بابک در چهارشنبه سوم آبان 1385  |
 و یک شروع

 

 

 

بشنو آغازت می کنم

در سرانجامی از سزاهایم

 

 

|+| نوشته شده توسط بابک در چهارشنبه سوم آبان 1385  |
 شب مرگی

 

 

سایه سنگین پلکهایم ،

حسرت خوابی به عمق ابد،

سانسور شبهای بلند پاییزی

و تماشای یک تراژدی تکراری

و

(شب مرگی و شب مرگی و شب مرگی)

 

|+| نوشته شده توسط بابک در چهارشنبه سوم آبان 1385  |
 ارتفاع یأس

 

 

سرما

خیابان

عطوفتهایی که رایگان نیستند

                                               و یک کودک

                                                                     پای برهنه

                                               یک لا قبا

     اوه یک و کوچه فرعی !

              کور سویی از امید

(چند خانه )

... کوبه درها را چقدر بلند کار گذاشته اند .

 

 

|+| نوشته شده توسط بابک در چهارشنبه سوم آبان 1385  |
 زنانگی

 

 

 

صدایت کردم

در بهبوهه زنانه هایت

با لبانی بسته

و عریانی زخمهایم

 

 

|+| نوشته شده توسط بابک در چهارشنبه سوم آبان 1385  |
 خیابان یک طرفه

 

 

 

 

خیابانی بود یکطرفه

بی راه برگشت

سنگ فرشی سرد و ستبر

کودکی را دیدم از سرما جان داده بود

آنهم زیر تابلوی توقف ممنوع !

 

|+| نوشته شده توسط بابک در چهارشنبه سوم آبان 1385  |
 نفرین

 

 

خواب چه دشوار است

(در سرمای بستری عقیم و پرگلایه)

 

|+| نوشته شده توسط بابک در چهارشنبه سوم آبان 1385  |
 گیسوانت

 

 

 

خیالم نیست

اعتبارت به بازی گوشی قیچی به در!

 

|+| نوشته شده توسط بابک در چهارشنبه سوم آبان 1385  |
 طنین بی صدا

 

 

 

 

تو مرا رقصیدی

(چه بی طنین بودم)

 

|+| نوشته شده توسط بابک در چهارشنبه سوم آبان 1385  |
 

با عصایِ زمان

 بر پرنیانِ جوانی

                             گام می گذارم.

بانگ خروسی

از شب می گذرد

و کامِ سحر را ارغوانی می کند .

رفتن را

                  یک بار دیگر

       مرور می کنم .

(حسن رجبی بهجت)

 

|+| نوشته شده توسط بابک در چهارشنبه سوم آبان 1385  |
 نابرابري

 

 

 

 

مرگت

 ستیزی خواهد بود

 نابرابر

 

|+| نوشته شده توسط بابک در چهارشنبه سوم آبان 1385  |
 صندلی

 

 

 

واژة صندلی ،

تنها تداعی گر یک چیز خالی .

باز آمدن و رفتن او ؛

1-  یک صبح زمستانی

2-  پرپر کردن شاخه گلش

3-  شهر بوی غم میداد ، کشته ها را آورده بودند

4-  جاده

5-  مسکن همیشگی

6-  ریگ زار

7-  باز آمدن و اعتراض ، بودن او ؟!

8-  اشکهایش

9-  متلاشی شدن

10-                     انبوه نارواها . . .

|+| نوشته شده توسط بابک در چهارشنبه سوم آبان 1385  |
 

 

سنگی را

به نشانه زد

ستارگان از درختِ آسمان پریدند .

سنگِ دیگری

قرص ماه بر لبانش آب شد .

کودکی

چه بی تعارف است !

 

(حسن رجبی بهجت)

|+| نوشته شده توسط بابک در چهارشنبه سوم آبان 1385  |
 آستین

 

 

 

 

به خون آغشته بود

 آستین پاره غیرتم ،

در جاده ای رو به گورستان صبوریها ،

پر دلیل

(زیراهای صندلی خالی)

|+| نوشته شده توسط بابک در چهارشنبه سوم آبان 1385  |
 
 
بالا